X
تبلیغات
گفته بودم چوبیایی غم دل با تو بگویم

گفته بودم چوبیایی غم دل با تو بگویم
تا فکندم بر سر کوی وفا رخت اقامت/عمربی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
نويسندگان
مادر خدا داند این روزها در خانه ت چه میکشد؟

امیرراگویم....

دلم، دستم، زبانم، هیچکدامشان نمی روند تا دهان باز کنم و دل شاد کنم و بنویسم:
نوروز....
چه تبریکی وقتی....
هیچ....هیچ دیگر نخواهم گفت چراکه چندروزیست گفته اند دهان ببند از فاطمیه....مردم نوروز میخواهند....میوه .... شیرینی....شادباش .... عیدتان مبارک هم میخواهند....
هی آمدیم و گفتیم : اگر مادر خودتان زبانمان لال....اگر همسر خودتان خدای ناکرده....  باز هم دیدیم جواب نمیدهد....
کمی که گذشت به این فکر افتادیم که بگوییم:
از حسن و گوشواره ، از حسین و پاک کردن خاک از چادر ، از سرافکندگی حسن درمقابل امانت پدر....حتی آخرش هم چاه علی و مهدی ات را هی گفتیم و گفتیم و گفتیم....اما گویا اثر ناکرد....
ببخشید مادر جان جایگاه ندارد تضمین زنم از یک فرد ضعیف الایمان اما فروغ زیبا گفت که:
خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست نام آن پرنده غمگین کز قلبها گریخته، ایمان است....
مادر همه میخوانند زیر لب :خواهی نشوی رسوا را....
اما من...این وسط...مانده ام....با یک علامت سوال بزرگ....

مانده ام که کدام یک را انتخاب کنم؟

نوروزباستانی یا مادر جاودانی؟

همرنگ سیاهی میشوم مادر....هه....تبریکتان میگویم...تبریک ای دخت نبی...تبریک ای امیر...تبریک حسن جان .. تبریک حسین جان....واای....چه گویم دیگر زینب را...به خدا زینب را دیگر تاب ندارم تبریک گویم...

اما...اما....قرار بود همرنگ سیاهی شوم...

آخر زینب بانو عادت دارد به تبریک عید باستانی ما....بارها شده که ایام اسارتش را تبریک گفته اند ایرانیان به نوروز...یا آن ایم که او و رقیه خاتون بوسه میزدند بر رگهای خونین ، خیل ای از تبریکات روانه بانوان شام میگشت...

این تبریک که دیگر از اوجب واجبات است...

تبریک بر همگیتان...

مهدی جان ! به شما هم نبریک مولایم....تبریک...تبریک...تبریک...


یا فاطر بحق فاطمه عجل لولیک الفرج....


برچسب‌ها: انتظار
[ پنجشنبه 1392/12/29 ] [ 20:34 ] [ H ]

مادر خدا داند این روزها در خانه ت چه میکشد؟

امیرراگویم....

دلم، دستم، زبانم، هیچکدامشان نمی روند تا دهان باز کنم و دل شاد کنم و بنویسم:
نوروز....
چه تبریکی وقتی....
هیچ....هیچ دیگر نخواهم گفت چراکه چندروزیست گفته اند دهان ببند از فاطمیه....مردم نوروز میخواهند....میوه .... شیرینی....شادباش .... عیدتان مبارک هم میخواهند....
هی آمدیم و گفتیم : اگر مادر خودتان زبانمان لال....اگر همسر خودتان خدای ناکرده....  باز هم دیدیم جواب نمیدهد....
کمی که گذشت به این فکر افتادیم که بگوییم:
از حسن و گوشواره ، از حسین و پاک کردن خاک از چادر ، از سرافکندگی حسن درمقابل امانت پدر....حتی آخرش هم چاه علی و مهدی ات را هی گفتیم و گفتیم و گفتیم....اما گویا اثر ناکرد....
ببخشید مادر جان جایگاه ندارد تضمین زنم از یک فرد ضعیف الایمان اما فروغ زیبا گفت که:
خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست نام آن پرنده غمگین کز قلبها گریخته، ایمان است....
مادر همه میخوانند زیر لب :خواهی نشوی رسوا را....
اما من...این وسط...مانده ام....با یک علامت سوال بزرگ....

مانده ام که کدام یک را انتخاب کنم؟

نوروزباستانی یا مادر جاودانی؟

همرنگ سیاهی میشوم مادر....هه....تبریکتان میگویم...تبریک ای دخت نبی...تبریک ای امیر...تبریک حسن جان .. تبریک حسین جان....واای....چه گویم دیگر زینب را...به خدا زینب را دیگر تاب ندارم تبریک گویم...

اما...اما....قرار بود همرنگ سیاهی شوم...

آخر زینب بانو عادت دارد به تبریک عید باستانی ما....بارها شده که ایام اسارتش را تبریک گفته اند ایرانیان به نوروز...یا آن ایم که او و رقیه خاتون بوسه میزدند بر رگهای خونین ، خیل ای از تبریکات روانه بانوان شام میگشت...

این تبریک که دیگر از اوجب واجبات است...

تبریک بر همگیتان...

مهدی جان ! به شما هم نبریک مولایم....تبریک...تبریک...تبریک...

 

یا فاطر بحق فاطمه عجل لولیک الفرج....

 


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , فاطمیه
[ پنجشنبه 1392/12/29 ] [ 20:34 ] [ H ]
چندی پیش بود که در هجو سفره عید وایام درد مادر .... مطلبی گذاشتم
گروهی از دوستان شیعی چونان حرف بنده را بر افراط خواندند که...
که تنها میتوانم بگویم:
مادر جان...تا بوده همین بوده ست...
گاه گاه تو را بی حرمت میشوند با بهانه های رنگین
گاه بی حرمت میشود آن خاک بردهان ملعون تو را در کوچه یا در پشت در به بهانه و ح د ت !!! آری وحدت را میگویم که شعله ور ساخت مشعل آن ملعون را...
اما...گاه هم پیش می آید که نه به اسم وحدت ، به اسم ستیز با خشکی و افراط در دین ، مینهند گام بر چادر خاکیت...
اما اینبار که نه ملعونین ، که شیعیان تواند....
نکند ما باشیم از آنهایی که .... که سر تراشیدند و .... هه... نه...شاید هم جای سر ، غیرتهاشان تراشیدند....
کاش نبیند حــَـسنت...
مهدیت که دیگر چشمانش را چگویم از گودی...از خون....از آه و ناله و اشک...او عادت دارد به ما بزدلان...اما ترسم تنها از حسنت ست...او در کوچه بود...وقت سیلی را گویم....روی زمین به دنبال گوشواره ت بود....خدا داند چقدر آن روز از خدا میخواست کاش فقط ذره ای فقط ذره ای بزرگ تر مینمودم تا قد سپر کند برابر دستان سیاه ملعون....خداداند چه شرمی دلش را می آزرد و چشماننش را در اشک میغلطاند لحظه دیدار با پدر....
پدر!میدانم پاسدار خوبی نبودم....میدانم 
به خدا تاب ندارد ببیند کوچه دوباره را...
به خدا تاب نداردحسن ....
تاب ندارد...
بس ست....بس ست... بس ست....
کمی آرامتر قدم بر دل زخم دیده مهدی ... کمی آرامتر...


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , فاطمیه
[ سه شنبه 1392/12/27 ] [ 2:35 ] [ H ]
وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (22)انعام

 آن روز كه همه آنها را محشور مى‏كنيم، به مشركان مى‏گوئيم: معبودهايتان كه آنها را شريك خدا مى‏پنداشتيد كجا هستند؟ (و چرا به يارى شما نمى‏شتابند؟)  

امروز این آیه مرا به فکر فرو برد...زبانم باز کرد تا این بگویم شاید به خدایم شاید به پدرم ، شاید به هر که که مرا بنده ش میدارد ، پس برای او شاید:

 {بارالها....در زندگانیمان شرک نورزیدیم و هرگز جز به درگاه تو خوار و ذلیل دیگری نبودیم الهی...عمری (چه خالصانه چه با ناخالصی هایی) خدمت گزاری کسانی نمودیم که تو آنان را اولیاء خود خواندی بر عالمیان ، و ما آنان را عاشقانه میداشتیمشان خدایا...چگونه بپندارم که در آن روز که محشور میکنی مرا و کسان مرا ، چونان آنانکه عمری شرکَت ورزیدند بیرونم داری از کرامت و رحمانیتت ؟}

 اصلا اینها به کنار ! پدرم را چگونه تاب آورم که عمری نامش ، دردها و زخمهایِ خنجرهای الباقی بر سینه ام را درمان بود ، اما آن روز بی صدا در گوشه ای تنها نظاره گر من باشد و بس...؟

 نه....نه....اینها که میگویم بی شک ، یاوه گویی هاییس از زبان یک لامذهب...یک لاقید...آنکه محب نیست امامش را....آنکه دست کم گرفته است کرامت الهش را... 

کمیل آموخت که بگوید : الهی و ربّی من لی غیرک ؟ اما من جسارت به خرج میدهم که نه زبانم لال به آنکه کمیل را آموزش داد،نه ، که خودشان با الطاف بیشمارشان این را هم به من آموختند که: 

خدایا!اگر تو هم از منه گنه کار روی گردانی ، من میدانم کجا روم برای کشف ضُرَّم ، برای کاهش اندوهم ، برای سبک گرداندن بار گناهم ، برای جایی برای امیــــد.... 

تو اگر از من روی گردانی ، یک نفر هست که خوب میداند چگونه رضایتت جلب کند برای منه گنه کاره نالایقه بی شرم و حیا  

کافیست بیاید و به تو یک اشاره کند از ... از قطره اشک حسینت ، از سوز دل برای کودک در شکمی که مادرش را گفتی : لو لاک لما خلقت الافلاک ، از... از امیری که دستان خیبر گشایش بستند نااهلان بزدله مدینه....

 دیگر از الباقیش نمیگویم ، از عمه جانش ... از اجدادش ... حتی از خودش .... 

همانکه چشمان گود افتاده ش را ببینی گمانم میدانی که من هم گاهأ ، نه همیشه ، که آنقدر وفا ندارم ، تنها گاهأ ، یادش میکنم ، جمعه روزهایی و جمعه غروبهایی.... 

گاهأ صدایم را گمانم شنیده ای که ، که ، هه ، برای ظهورش ، مثلا ، با خلوص ، در سماتم ، دعا میکردم ...  

من شاید بیشرم باشم ! شاید بگویند رویم زیادست ، اما یقین دارم که اسیر اوهام نیستم ! چون به همان یقین ، یقین دارم که اربابانم ، به رسم خاندانشان ، به رسم اجدادشان ،نمیگذرند از خدمتگزاری ِ ریاگونه ام حتی ... 

پدر....نگاهم ، چشم دارد به انعام دستانت ...

 "انعامِ یک پدر..." _ ذیل آیه 22 سوره انعام


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , انعام , قرآن
[ جمعه 1392/11/04 ] [ 21:20 ] [ H ]
و اسرا راهی دیار خویش میشوند....اینبار اما بی تنهای بی سر....بی سرهای بی تن....اینبار بدون 3ساله...بی دختر بی بابای بی سر...اینبار زینب بدون آخرین شاخه شجره ...و اینبار زینب جان تمام شد دیگر داغ دیدن ِ  ریشه و تنه و تک تک شاخه های درخت ِ خوابت که جدت فرمود عزیزکم خواهی دید داغ سوزانده شدن تک تکشان را تا بدانجا که آخرین داغ را تو هستی و خودت....تنهای تنها ... بی پیامبر...بی پدر ... بی مادر....بدون حسن...و واااای که زبانم لال شود عمه جان از نبود حُسَین....
عمه جان ما در عزایتان به سوگ مینشینیم نه چون عزای عزیزان خودمان که بسی سوزنده تر....
خاک بردهانمان اگر نام یلدا آوریم جلوی کودکان بی پدر.....و عمه بی رقیه...و رباب بی اصغر...و....
خاک بردهانمان

موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: اربعین
[ شنبه 1392/09/23 ] [ 18:47 ] [ H ]
آتش به جان میافتد آن زمان که،نااهلان شهر ، خاک بر سر مولا ریختند و سرش سوزاندند...

بعد ها مولا فرمود،از سوزش سر دانستم آنها از بالای بامهاشان آتش و خاکستر بر سرما میریزند

گفتند:آقا!جانمان فدایت!چرا خاکستر از سر ننهادید تا موی و سر شما ننسوزاند؟

فرمود:چراکه عدو دستانم به زیر شکم اشتر بسته بود...



بــدن امـام سجاد علیه السلام را آوردنــد بقیــع بخاک سپردنــد ،
امـام باقــر وقتی که بدن بابا را غسل می داد اصحاب دیدنــد
گــردن مبــارک امـام چهارم کبــود است سؤال کردنــد یابــن رسول الله
اثــر کبــودی گردن مبارک پــدر بزرگوارتــان چه است
 ؟
فرمــود :
ایــن کبــودی اثر همان روزهایی است که در شام غل و زنجیــر
بــه گــردن بابایم بوده . . 

بمیرم برات مولا...

 تسلیت به فرزند بزرگوارشان مهدی عج الله


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , امام سجاد علیه السلام , شهادت
[ جمعه 1392/09/08 ] [ 22:6 ] [ H ]
شام غریبان
آب
شیر جوشیده در سینه رباب
گوشهای پاره
پاهای تیغ تیغ از خار
خاطرات گودال پدر در ذهن خردسال
یاد سه شعبۀ گلوی علی،چشم عمو،و سینه بابا
خلاصه کنم:
یادِ طعم تلخ ادای حق ذوی القربی
و دیگر هیچ...

آجرک الله یا صاحب الزمان

موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
[ پنجشنبه 1392/08/23 ] [ 20:13 ] [ H ]
تاسیس گروه فرهنگی هنری فــــــــــــــاران در نیمه شعبان سال1434قمری قدمی بود تا راهی پررنگ تر از سابق برای خدمتگزاری مولامون با برگزاری نمایشهای حرفه ای در مشهد مقدس مخصوص بانوان

صفحه فیس بوک ما:گروه فرهنگی هنری فاران

**سیناست که فاران است ، یا رب چه مقام است این؟

هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست....

*اقبال لاهوری

**سينا كوهى است كه حضرت موسى در آنجا با خدا سخن گفت. و ساعيركوهى است در شام كه حضرت عيسى در آنجا بود. و كوه فاران همان مكّه است. و"حضرت اسماعيل در صحراى فاران، ساكن گرديد و در آنجا رشد نمود و تيراندازى ياد گرفت. پس خداوند متعال، فاران را در رديف طور سينا و ساعير- كه انبيائش را از آنها مبعوث كرده- آورده است و مكّه همان فاران است" تورات


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني
برچسب‌ها: گروه
[ جمعه 1392/08/10 ] [ 14:15 ] [ H ]
سلام دوستان

درین 40 روز باقی مانده تا غدیر بی ارتباط ندونستم تا برای غربت و مظلومیت مولا علی علیه السلام،امیرِ همیشه جاودان ، لینکی رو به شما معرفی کنم که هنگامیکه خودم رو صفحه فیس بوکم دیدم نمیدونستم بخندم یا ناراحت شم

نمیدونم چی باید گفت...فقط اینکه :

شیعه تنها نیست....

خودتون ببینید

http://quran.al-islam.com/Page.aspx?pageid=221&BookID=13&Page=598

قبل از اینکه خبر دار بشن و برش دارن برید ببینید:

در تفسیر سوره بینه، در معنای آیه «خيرُ البَرية» در سایت وزارت اوقاف و ارشاد عربستان سعودی، که تفاسير وترجمه های قرآن كريم را دارد:
به این آدرس بروید:

http://quran.al-islam.com/Page.aspx?pageid=221&BookID=13&Page=598

آخر صفحه، خط آخر و جمله آخر صفحهرا ببینید:😊
*{7} ﺇِﻥَّ ﺍﻟَّﺬِﻳﻦَ ﺁﻣَﻨُﻮﺍ ﻭَﻋَﻤِﻠُﻮﺍﺍﻟﺼَّﺎﻟِﺤَﺎﺕِ ﺃُﻭﻟَﺌِﻚَ ﻫُﻢْ ﺧَﻴْﺮُ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔِ*

ﻳَﻘُﻮﻝ : ﻣَﻦْ ﻓَﻌَﻞَ ﺫَﻟِﻚَ ﻣِﻦْ ﺍﻟﻨَّﺎﺱ ﻓَﻬُﻢْ ﺧَﻴْﺮ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔ . ﻭَﻗَﺪْ : 29208 - ﺣَﺪَّﺛَﻨَﺎﺍِﺑْﻦ ﺣُﻤَﻴْﺪ , ﻗَﺎﻝَ : ﺛﻨﺎ ﻋِﻴﺴَﻰ ﺑْﻦ ﻓَﺮْﻗَﺪ , ﻋَﻦْ ﺃَﺑِﻲ ﺍﻟْﺠَﺎﺭُﻭﺩ , ﻋَﻦْ ﻣُﺤَﻤَّﺪ ﺑْﻦ ﻋَﻠِﻲّ { ﺃُﻭﻟَﺌِﻚَ ﻫُﻢْ ﺧَﻴْﺮ ﺍﻟْﺒَﺮِﻳَّﺔ } ﻓَﻘَﺎﻝَ ﺍﻟﻨَّﺒِﻲّ ﺻَﻠَّﻰ ﺍﻟﻠَّﻪ ﻋَﻠَﻴْﻪِ ﻭَﺳَﻠَّﻢَ : " ﺃَﻧْﺖَ ﻳَﺎ ﻋَﻠِﻲّ ﻭَ ﺷِﻴﻌَﺘﻚ "

پیامبر(ص) فرمود: منظور از خیرالبریة، علی جان تو هستی و شیعیان تو

زود بروید ببینید که مثل کتاباشون بزودی تحریف و حذف میشود

{اگر رفتید و نبود من کپیه صفحه شونو دارم}

معنای این تفسیر رو و علت اینکه ما اینقدر از دیدنش در سایت رسمی عربستان مشعوف و متعجب شدیم رو کسانی میفهمند که اندکی مطالعه در بحث ولایت داشته باشند.

اللهم عجل لولیک الفرج


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني
برچسب‌ها: غدیر , انتظار
[ دوشنبه 1392/06/18 ] [ 16:13 ] [ H ]

خعلی دلم گرفته از روزهای عاخر بودن با خدا....

انگار برکت هم با رفتن این ماه میرود

تا به حال من بودم و یک من

اما پس ازین من هستم و یک من و یک شیطان

خدا پس کجای ان زندگیِ پس از این ماه است؟

شاید برای مردمان پاکدل ،در اعماق جانشان

و برای ما دفن شده در اعماق رمضان ، و بعد هم فاتحه

خدایا ترکم مکن نگذار ترکت کنم

اما برای یوسف چه کردیم؟

آه ! بارها بر سر افطار به فرزندانمان گفتیم: دعایش کنید که دارد با بغض انتظار افطار فرومیبرد

بارها برسر سفره های سحر و افطارمان دردل،زیر لب،زمزمه کردیم که :پدر!؟؟یعنی میشود روزی ، با تو، یک سفره افطار...؟

یک سحر را باتو...

بعد یک نماز را با اقامه تو...؟

پدر عزیز علیَّ اری خلق و لا تری!

مرا چه سخت میآید که هر روز خروار خروار آدم در هرناکجاآبادی ببینم اما .... اما تورا....

پدر....درعذابم از بی غیرتیِ خودم....

ازینکه ... ازینکه میبینم چقدر دوستت دارم و چقدر بودنت مرا نیاز است...

اما هنگامِ دعا برای بلندترین آرزویمان ، آنی در دل چیزی میگوید:پدر را همینگونه هم میتوان سود برد...بیایی که چه؟که شویم چون آنان که جدت را خالی نمودند از قلب سپاهش و شمشیر برگلویش نهادند و گفتند:کافر!گفتند:واعمراه؟گفتند:....؟که بعضی ، عقب ماندند قرآن ناطق را  و برخی نهادند پا را فراتر از حجة الله

اصلا ماکه حالا زندگیمان را میکنیم....تو بیایی که چه...؟

بیــــــــــــــــایــــی که چــــــــــــــــه؟

این را روزی صدبار به خود دیکته کن

هنگام بلایا از روی این دیکته فلان بار بنویس فرزندم

یادت نرود!

مــــــــــــــــــــــا بی تو اینجا خوش تریم

از نامت و از تظاهر به ولایتت سودمان را میبریم....

هنگام نیاز اجابتمان میکنی

هنگام تنهایی مرهممان میشوی

با ما بیمار میشوی

با ما شاد میشوی

با غمین

اما ما...

نه با تو شاد میشویم ونه هنگام شادی یادت میکنیم

نه باتو غمگین میشویم و مرهمی بر زخمهایی که بر دلت نهاده ایم

نه یارت وقتی ندا سر میدهی انا جدی الحسین طرحوه عریا ... معاشرالناس!هل من ناصر ینصرنی؟

آری...این ماییم که اجابت نمیکنیم آفتاب را

پس فرزندم بنویس:

ما اینجا بی تو خوش تریم

بیــــــــــــا  یـــــــی   کــــــــه  چــــــــه؟



موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار
[ چهارشنبه 1392/05/16 ] [ 14:29 ] [ H ]

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه هاست.

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست .

چگونه جای تو در زندگی سبز است 

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

                       به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند .

 

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

 

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 کنار باغچه

                 زیر درخت ها

                                       لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند

 

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

 

به خواب می ماند

                         تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

 

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

 

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز یاد تو همه چیز را رها کرده است

 

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

                               ستاره بیمارست

 

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست ....

تو نیستی که ببینی

 


موضوعات مرتبط: شعر ، شعر نو
برچسب‌ها: فریدون مشیری
[ شنبه 1392/04/29 ] [ 13:23 ] [ H ]

دیشب رفته بودم حرم،به این فک میکردم که چقد حرم تو شبای جمعه شوق داره....چقد حس خوبیه...و چقد روزای جمعه و علی الخصوص غروباش دلگیره...همیشه همین بوده...

بعد یادِ یکی از درسامون افتادم...."درسِ اولـ : یکیـــ از نشـــــانـــــــــــــه هــــــــــای توحیـــد حالاتِ غیر ارادیِ دلِ بشر است...دلتنگیهاوشیدایی های ناگهانی که هیچ علمی پاسخ گویِ آن نیست...   درســـِــ  دومـــ  :  دلِ شیعه(محبّ)به دلِ مولایش بَــنــــــد استــــــــ..."

بعد به تو فکر کردم مولایی...آقایم،بابایم،چقدر دلت تنگ است...؟چقدر منتطری برای ظهورت؟چقدر چشم انتظارِ دعایِ مایی مهدی جان؟شبهای جمعه میآید و میگذرد ، امــــــــــا ما، دریغ از اندک یادی...حتی نمیدانیم شادیِ ما از شادیِ توست....، و جمعه ها بازدلگیر،و ما باز نمیدانیم جایی دیگر،دلیـــ دیگر طوفانی است از بیوفاییهایِ یاران....

مولایی...!چقدر صبر داری جانِ ناقابلم بفدایت؟دیگر چقدر صبر میکنی....؟چقدر؟

ازخودمان خسته ایم....ازخودمان ناامیدیم...امـــــــــا یعقوب گفت : یا بَنیَّ اذهبوا فَتَحَسَّسوا مِن یوسفَ و اخیهِ ولاتیأسوا مِن رَوحِ الله ، إنَّه لا یَیأسوا مِن رَوحِ الله ، إلّا القَومُ الکافرون "یوسف/87"

و " او " وعده داده است ، "فهوَ أصدق القائلین:و نرید أن نمُنّ علی الذین استضعِفوا فی الأرض،وَ نَجعَلَهُم الأئِمّة ، وَ نجعلهم الوارثین "


پس دوباره با امید فریاد میزنیم از تمام وجود:الــــلّـــــــــهمّـــ   عَـــــــــــــــجِّل   لِــــــــوَلیِّــــــــــکــــَــــــ   الــــــــــــفَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرَج




موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
[ جمعه 1392/04/14 ] [ 17:23 ] [ H ]
امسال ، فاطمیه ، دست بر قلم نبردم

ننوشتم

نا گفته گذاشتم ، در را ، سیلی را، کوچه را، پهلو را ، با زو را ،تازیانه را ، محسن را ، فضه را...

تنها ، خفه،درگلو، فریاد انداختم....شاید خودت آیی و شوی درین فاطمیه مرحم دلهامان...شاید دیگر امسال فاطمیه را انتقام مادر گیری...شاید....

مولایم!همه را ناگفته گذاردیم اما....در مرام دوستانت نیست،تسلیت را،تکریم را، ناگفته گذاردن....

هرچند همین روزها بود که عجیب تسلیتی بر مادرت به پا داشتند یابن الزهرا علیه السلام .... با بیت الاحزان....با سند...با کوچه...با سیلی...با آتش....با گل میخهای در؛خونین برآمده از سینه...با....


یابن الکوثر....تسلیت....


و إالمودة سُئِلَت،بِأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟


اللهم عجل لولیک الفرج....


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , فاطمیه , تسلیت
[ شنبه 1392/01/24 ] [ 19:9 ] [ H ]
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد


سیب ها روی خاک غلتیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمیدانم

در من انگار میشود تکرار


آه سردی کشید ، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه


گفت آرام باش!چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر ،گریه نکن

مرد گریه نمیکند پسرم


چادرش را تکاند ، با سختی

یا علی گفت و از زمین پاشد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد


صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن!این صدای روضه کیست؟

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است


باخودم فکر میکنم حالا

کوچه ما چقدر تاریک است

گریه ، مادر ، دوشنبه ، در ، کوچه

راستی ! فاطمیه نزدیک است....


اردیبهشت 88_سید حمید رضا برقعی


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، شعر نو
برچسب‌ها: سید حمید رضا برقعی
[ شنبه 1392/01/24 ] [ 18:50 ] [ H ]
به حکم عشق بنا شد در آسمان علی
علی از آن تو باشد، تو هم از آن علی
چه عاشقانه همه عمر مهربان علی
به نان خشک علی ساختی ... به جان علی
از آسمان نگاهت ستاره می خواهم
اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم
کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم
شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم
و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخاربگوییم از تبار توایم
هنوز هم که هنوز است بیقرار توایم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم
کنار حضرت معصومه در کنار توایم


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، شعر نو
برچسب‌ها: سید حمید رضا برقعی
[ شنبه 1392/01/24 ] [ 12:54 ] [ H ]
[ جمعه 1391/11/20 ] [ 13:27 ] [ H ]
خدا نکند که بغض راه بندان کند در گلویت
بعد تابلوی کارگران در حال زجرند را بزند و
تو اما هی بخواهی رد شوی ، گویند:راه بسته است
شکایت می بری این چه وضعیست ؟
مگر آدمیزاد صاحب ندارد که گلویش را ماهها میبندید؟
آدم هم قبلا ها حساب و کتاب داشت!
چه شده؟تا صاحبش دلش عوض شده اینقدر شیر تو شیری زیاد شده؟
اصلا این چه وضعیست؟


اما راه را که باز کنند بعد از ماهها میروی داخل میبینی
شاید راه را اشتباه آمده ای!
بَر کِه میگردی ،میگویند:خیر!راه را درست رفته ای اما
اینجا دل سوزانده اند ، آتش گرفت ماهها پیش
هرچه کردیمش خراب تر شد ! پوسیده شده این دل
،باید انداختش دور!
     باید ازینجا رفت!
         آهای اهالی !بدانید که اینجا دارد فرو میریزد !
صاحب خانه جدیدِ دلمان ، خوب با ما تا نکرد!
نامرد آمد و پوسیده کردمان و  حالا با رفتنش
دارد اینجا فرومیریزد!دارد آوار میشود!

اهالی ! بیایید برویم تا قبل از آنکه دل با خانه اش دفن شود!
با غمهایش ...
   با خاطراتش...
      با عکس اش....
اما خانه حالا سالهاست فرو ریخته است....اثری نیست دیگر از صاحبش...!
  


موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: بغض
[ جمعه 1391/11/20 ] [ 13:24 ] [ H ]
این روزها یا همه شده اند بلای جان تو!
یا شاید تو بلای جان همه!
تنها میدانم گاهی هوا تنگ میشود!
احساس خفگی میکنی انگار !
بعد به هر جا چنگ می اندازی لیز میخوری انگار!
یا لیزت میدهند شاید نمیدانم!
تنها میدانم یکجا هست که لیزت نمیدهد!
سفت می گیرتت تا نیافتی
نه تنها نمی اندازتت که در آغوش می گیرتت
و میگوید عزیزک !تا به حال کجا بودی ؟
خییلی منتظرت بودم تا بگویی :پدر !شرمسارم که دیر آمدم....!


پدر...!به دادم رس....!



موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار
[ جمعه 1391/11/20 ] [ 13:3 ] [ H ]
امان از عشق های بی انتها و ناکام امروزی....همه غرق شدگانیم در چاه بی انتهای زندگانی...امروز دل به این میبندیم ...و تا ساعتی بعد اثری ازو نمیابیم...فردا دیگری آید تا غم دیروز را به باد بسپاریم اما هنگام دل بریدن و دل دادن دوباره به جای غم اوست که بار دگر بر باد میرود....

این روزها همه با این تلخی بیصداانس گرفته اند...

تا مهدی نباشد زندگی همینست و همینست و همین....



خدایا نمیگویم برسانش....تنها میگویم مارا آدم کن تا بتواند بیاید...ماییم موانع...:-(


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , ظهور , فاطمیه
[ یکشنبه 1391/10/24 ] [ 22:43 ] [ H ]
...

تا عاشق نشوی درد زینب را نمی فهمی

تا عاشق نشوی دوری یار نمیدانی چه؟

تا عاشق نشوی آخرین نگاه عشق را تو چه دانی؟

عاشق که میشوی ، میشوی زینب


میشوی زینب و دل کندن از برادر را ، از عشق را خوب می فهمی....

عاشق که میشوی ، حتی نمیتوانی خم ابروانش را ببینی ، مبادا ، مبادا ذره ای درد در وجود نازنین عشقت باشد....

عاشق که میشوی دنیایت میشود نگاه او ، و لبانش میشود چشمه حیات تو...

عاشق که میشوی توان نگریستن به غیر یارت را نداری

آه..چه بگویم ... چه بگویم از عشقی که نچشیدنش یک دردست و چشیدنش هزاران درد تلخ و شیرین....

شاید بشوی عُدَیله ، همسر را بسپاری به حسین علیه السلام و آخرین نگاه...

تنها دلت خوش باشد زُهیرت تو را در روز عشق همراهش کند...

آه...امان از آخرین نگاه.....

خدایا ... دوری یار چه سخت است...

دوری اش صد درد و بعد از آن هزاران درد جدایی...

عاشق که میشوی در نبودش حتی دستهایت میشوند مایه رنجشت...که لذت در آغوش کشیدن حبیبت را داشتند و تو ... حالا... بی او...با خیال آغوش گرمش...

زینب جان...بانوی من...شاید شاید حالا بدانم در غم عشقت چه کشیدی..!

سرورم...ای گرامی بانوی کربلا....مددی....به حق 3ساله سوخته از آتش دوری یار...

مددی...

مهدی جان...پدر مهربانم....دوستداشتن دوستدارانت مارا چه شیرین و چه سخت می آید....سخت از ترس...ترس از جدایی...جدایی به سوی وصال...وصال به امام زمان...و ما...در آرزوی همراهی یار در روز وصال...

پدرم...خودت به ما عطا فرما همچون صبر عمه جانت زینب را....مددی...:-(

اللهم عجل فرج مولاناالمهدی القائم بأمرک

اللهم اصلح عبدک و خلیفتک

وأئذن له فی جهاد عدوک و عدوه

واجعلنی من انصاره

واجـــــــــــــــعلنیـــــــــــــــــ مــــــــــــن انـــــــــــــــــــصـــــــــــــــــــــــــــــــــــاره

إنک علی کل شیء قدیر


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: کربلا , انتظار
[ سه شنبه 1391/10/05 ] [ 23:57 ] [ H ]
چتر ها را باید بست...

زیر باران باید رفت.....

دوست را زیر باران باید دید...

عشق را زیر باران باید جست....


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: گلچین سهراب , سهراب سپهری , شعر نو
[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 18:5 ] [ H ]


یک نفر دیشب مرد...

و هنوز ...

نان گندم خوب است....

و هنوز...

آب میریزد پایین....

اسب ها می نوشند...


موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: گلچین سهراب , سهراب سپهری , شعر نو
[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 18:1 ] [ H ]

موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: گلچین سهراب , سهراب سپهری , شعر نو
[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 17:50 ] [ H ]
کسی نیست...

بیا زندگی را بدزدیم...

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم...



موضوعات مرتبط: شعر نو
برچسب‌ها: گلچین سهراب , سهراب سپهری , شعر نو
[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 17:48 ] [ H ]
امروز حسین علیه السلام را ح  س  ی  ن  کردند....


لایم کیومک یا اباعبدالله....




موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: کربلا
[ یکشنبه 1391/09/05 ] [ 22:15 ] [ H ]
ویرایش جدید محرم

 

. اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الاِمام القائِم.

اَلا يا اَهلَ العالَم اَنَا الصَّمصامُ المُنتَقِم.

 

اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين قَتَلُوهُ عَطشاناً.

.

الا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين طَرَحُوهُ عُرياناً.

 

اَلا يا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِي الحُسَين سَحَقُوهُ عُدواناً. (الزام الناصب ، ج ۲ ، ص ۲۸۲)

 

و این ندای صاحب عزاست که صبح تا شام در عزای جدش خون میگرید....

.
.
.

موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: کربلا , انتظار
ادامه مطلب
[ جمعه 1391/09/03 ] [ 15:27 ] [ H ]


زینب جان!!

شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما (بی حسین) شدن

تو بود و

شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم.....


موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني
[ چهارشنبه 1391/09/01 ] [ 19:1 ] [ آسمان ]

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

.

.

.



موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، شعر نو
برچسب‌ها: کربلا , انتظار
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/09/01 ] [ 16:37 ] [ H ]
آقا شرمنده ام که اینقدر دیر مطلب برای تجدید پیمان گذاشتم....

میگویند عجب ماه عجیبیست ذی الحجه

ابراهیم با اسماعیلش به قربانگاه میرود و...

محمد صلی الله علیه وآله  با امیرمومنان علیه السلام به غدیر....

و حسین علیه السلام با عزیزانش به قتلگه....

یــــــــــــــــــا صـــــــــاحب الزمان ! همین روز ها بود که جدتان فرمود:

.

.

.



موضوعات مرتبط: مناسبت هاي ديني ، دل نوشته ها
برچسب‌ها: انتظار , غدیر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1391/08/24 ] [ 21:14 ] [ H ]
زمـــــــــــــــــــــانــــــــــ ! بــــــشـــــــــکنـــ ... بمــــــــــــــیــــــــــــــــر .... گـــــــــذرتــــــــــــ نبودش را به رخــــــم میــــــکشــــــــــد خاکــــــــــ گــــــــــــور که نــــــه ... فرشـــــــــــگانت مَنـــــِـه گنـــــــــــه کـــــــــــــار را از او درــــــــــــــیغـ میـــــــــکنند تو بایــــــــست ، تا فرصــــــــت دیـــــدارش را به مــــــــن هـــــــدیه کنی برای اولین سالی که جایش خالیست.... برای پدر بزرگ عزیز تر از جانم که رخت بر بست و خودش را ز ما دریغ کرد روحش شــــــــــــــــــاد دوستش میداریم و خواهیم داشت برای همیشه
موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
برچسب‌ها: عزیزترینم
[ شنبه 1391/08/20 ] [ 4:47 ] [ H ]
درباره وبلاگ

هر شب هجر برآنم که اگر وصل بجویم همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
امکانات وب